Who cares!

Who cares!.

Advertisements

headache

نوشتن نمی آید

باد می آید و بوران

اما کلمات

این مورهای کوچک پر وسواس

فقط روی جمجه ام راه می روند

جایی روی شقیقه ام صبر می کنند

پاهای سوزنی

سوزنهای داغ پر از داغهای سوزنی

یکی یکی

کجا دوره دیده اید

سیاهچالهای سیا؟

سوزنهای داغ و شقیقه به هم نمی آیند

و من نطقم خشک می شود

و آسمان اتاقم بنفش

طاق باز خوابیده ام

بوی یانکی های نیمه سوز در هواست

و ملکه

برایم بلوز مالیخولیایی می خواند

نوشتن نمی آید

Stretch marks

دیشب دوباره خواب دیدم. خواب همان خانه همیشگی. با همان دالان های بلند تو در تو و زمین موزاییک شده. از آن موزاییک های قدیمی با آن ریگهای رنگی پراکنده. همان خانه با دیوار های بلند آجری و پنجره های قدی با شیشه های رنگی. اینبار اما میان دالانها سرگردان نبودم و برای اولین بار این خانه را در حال التهاب و ترس نمی دیدم. کسی دنبالم نکرده بود. لم داده بودم بر روی یک مبل پا کوتاه مخمل زرد کنار پنجره باز. لکه های رنگی نور بر روی صفحه کتابی که دستم بود می رقصیدند، پرده های حریر هم. من اما کتاب نمی خواندم. با دست آزادم یک رشته کاموای آبی گرفته بودم و بازی گربه ببری حنایی را تماشا می کردم. آرامشی که در آن چند لحظه کوتاه روی مبل نداشته ام در خانه ای که در خوابهایم جا دارد داشتم بیشتر از آرامشیست که تمام این سالهای اخیر تجربه کرده ام. بدی خوابهایی از این دست در این است که وقتی بیدار می شویم ( و همیشه زودتر از آنچه دوست داریم این اتفاق می افتد) حس یک بادکنک را داریم که بعد از شب مهمانی از هوا خالی اش کرده اند. کش می آییم. روحمان انگار دراز می شود و چروک می خورد.

و همه می دانند بادکنکی که یک بار قبلا باد کرده ای زودتر می ترکد

مریم

92/7/22

شیکاگو

«People are no damn good. And men are worse»

یک هدیه کوچک خیلی وقتها فقط یک هدیه کوچک نیست که ساده از کنارش عبور کنی . مخصوصا که آن هدیه یک هدیه » غلط کردم مرا ببخش» باشد. این جور هدیه ها معمولا از زیر ذره بین چشمهایمان رد می شوند که آن «باشه بخشیدمت»ی که جواب می دهیم معنا پیدا کند. به عنوان یک دریافت کننده این طور هدیه ها از من بپذیر که اگر می خواهی کتابی هدیه بدهی اول خودت این کتاب را بخوان. مخصوصا اگر کتاب شعر باشد. مخصوصا اگر منظورت فقط نقل قول اول یک شعر باشد. خواندن نقل قول اول شعر کافی نیست. مخصوصا اگر شاعر دوست داشته باشد با شعرهایش برود زیر پوستت و ذره ذره روحت را بجود. نتیجه این میشود که بنشینم و شعری را بخوانم که بشکل بی رحمانه ای توصیف من است و زخمهای عمیق روح من. از خودم بپرسم این چرا مرا اینطور میبیند ؟و اشک بریزم. تو اما منظورت تنها نقل قول اول شعر باشد و بس

بار بعد شعر زیر نقل قول را هم بخوان

The little plum

این روزها فکر می کنم به نوزادی که بوی پوست پودر خورده اش به من نخواهد رسید و صدای خنده های بی هدفش را نخواهم شنید. من برای او در بسته های پستی ای خلاصه خواهم شد که اسباب بازی های جدید می آورد و پیراهن های پرچین نوروز. حقیقت غربت این روزها بر سرم آوار شده است .دورم و انگار دستم به هیچ کجا نمی رسد

تو می گویی انشا الله برای تولد یک سالگی اش پیش ما باشی و من به تمام لحظه هایی فکر می کنم که در این یک سال از دست می دهم.  در عمق دلم یک جای خالیست که این روزها بدجور تیر می کشد

wound

هر شب دم سحر

می کشم تو را

هرشب که زخم من

جای پنجه های تو

سر باز می کند

می کشم تو را

هر بار نشانه ات در باد میدود

تنم بوی تو می دهد

بوی تو، بوی نا، بوی زخم، بوی درد

بوی تلخ سیگار و ادکلن تو

بوی ترس من

هر شب می کشم تو را

درون لانه ات

یعنی که زخم من

دوباره زاده می شوی

نفرین پنجه های تو هربار

مرا به زیر می کشد

و بوی تو، بوی نا، بوی زخم ، بوی درد

بوی ترس من

دوباره می دمد

می کشم تو را

هرشب

روی تخت خالی و سرد مانده ام

 وزن تو

روی سینه ام خانه کرده است

و گوشهای من

خانه انعکاس نفس های توست

و بوی تو، بوی نا، بوی زخم، بوی درد

و بعد

صدای قلب وامدار تو

تارهای مرا

دریده است

در ترکیب تو

تجزیه ام

می کشم تو را

هر شب

هر روز

به بوی هر سیگار

مریم

24 نوامبر 2012

قدر

امسال خیال دارم بجای دعاهای معمول در این شبی که می گویی درهای جهنم را بسته ای تا برای ما راه گمشده ها به بهشت راهی باز شود با تو حرف بزنم. نه بلند. سالها پیش بلند بلند با تو حرف می زدم و حتا زار زار به حال خود برایت می گریستم. قطره های خشک شده اشکم بر روی مفاتیح شاهدند.
امشب اما در شبی که تو شب من قرار داده ای من نه کتاب دعایی که همه می خوانند می خوانم و نه برای تو از بدبختی هایم مویه می کنم. ساکت نشسته ام روی تختم و به تو فکر می کنم. به تو که تنها توی تاریکترین و غریبترین گوشه های قلبمان نشسته ای و شکستهای بزرگ و پیروزی های کوچکمان را می بینی و در انتظار یک سلامی. سلامی که اسم توست. سلامی که چه ساده از تو دریغ می کنیم.
من شرمنده ام. اما حتا این شرمندگی را فریاد نمیزنم. زیرا که تو پوشاننده کجی ها و کژی های مایی. فریاد نمی زنم و بجای آن نشسته ام روی تختم و به تو فکر می کنم و برای تو می نویسم. برای تو نامه می نویسم که این شیوه کهن ترین شیوه عشقبازیهاست و من تو را از جنس عشق دیده ام و از جنس عشق شناخته ام چرا که خود گفته ای ما را بر تصویر خود ساخته ای. من که سراپا آتش شوق باشم تو چه ای؟
پس چون اول هر اولی سلام
مهربان مریم سلام
مهربان مادر و پدر و برادر و خواهر مریم سلام
مهربان کوچه و شهر و دیار مریم سلام
مهربان دوست مریم سلام
و مهربان دشمن مریم سلام
تو را به مهر شناخته ام که قهرت حتا از سر دلسوزیست و مهر. تو مرا و کرده های مرا می شناسی. مرا میدانی. مرا میبینی. با من بوده ای حتا آن لحظه ها که من تو را از یاد برده ام. با من بوده ای حتا اگر با تو نبوده ام. حتا اگر رنگ کرده های من از جنس تو رنگ تو نبوده است. با منی و در من.
امشب بسیار برایت مویه خواهند کرد. برای کوتاهی ها و گناهان خود اشک خواهند ریخت. من اما ازاشک گذشته ام. من خیره نشسته ام به تو. تو اگر در منی از من آگاهی و اعتراف به گناه در آیینت جایز نیست. بنده تو نباید به خطای خود اعتراف کند که خود اعتراف حرمت کرده را خواهد شکست. من چه بگویم پس؟! نادانی هایم و کژی هایم را تو می دانی. تو بهتر از من بر من آگاهی چه برانم بر زبانی که قاصر است از اعتراف. می دانم کوتاهی کرده ام و می دانم تو میدانی کوتاهی کرده ام. چنان درگیر این زمین سخت و سرد و لم یزرع شدم که پاک از یاد بردم وظایفم را. سنگلاخی که تو آزمونم قرار دادی زخم به جانم زد و دردش تو را بارها و بارها از یادم برد.
عجیب نیست؟!
آزمونی که هدفش نزدیکی بیشتر من به تو بود مرا بیشتر و بیشتر از تو و از خودم دور کرد. مرا کشاند به بیراهه. به جاده فرعی. به خاکی. راهی که به امید تو به تو ختم خواهد شد اما دیرتر. اما دورتر. از تو دور، خالی ام کرده این راه. مرا تنهاتر کرده. عجیب نیست که به یاد داستان چشمه زمزم افتاده ام؟
امید من این است که این سرگردانی، این آواره برهوت شدن نوید چشمه ایست که به ناگاه از زیر پاهایم بجوشد.
تو زنان را دوست داری. زنان تنها را. زنانی که جز تو کسی را ندارند.من هم مریم تو. مرا هم با آن مریم بر بزن. امشب که ساکت به تو خیره شده ام و برایت می نویسم، مرا در صف رستگارانت قرار ده و خالی زندگی ام را خود جایگزین کن. دوستانم را و خانواده ام را در پناه خود بگیر و در دلشان چراغی از جنس خود روشن کن، که به نور تو امکان بیراهه رفتن نیست. دشمنانم را به خود و در خود مشغول کن و چشمهایشان را به روی من ببند. خاکم را که از آن ساخته ای مرا ایمن دار که دلهای شکسته آن خاک جز تو امیدی ندارند و نجات این خاک تیره را برسان که روزها به سالها و سالها به قرنها بدل شد و از نجات جز افسانه ای نماند.
آنکه همیشه تو را به مهر می شناسد
مریم تو
بیستم مرداد
بیست و یک رمضان

پیشین ورودی‌های دیرین